ما هم عبارتیم
شیخ، شوخی شوخی از آغوشهای جدی چیزهایی یاد گرفت که جدی جدی از آغوشهای شوخ به دیر آموخته بود. واین بود حدیث بوحلیم و جسم.
شیخ، شوخی شوخی از آغوشهای جدی چیزهایی یاد گرفت که جدی جدی از آغوشهای شوخ به دیر آموخته بود. واین بود حدیث بوحلیم و جسم.
بعد از اعلام رسمی یکی از افراد مهم در یک همایش مهم مبنی بر مفقود شدن یکی از برجستگیهای مهم و ربوده شدن آن، شیخ ابوحلیم رسما بر لولو نبودن خود تاکید ورزیدند.
پ.ن ۱: آیا می دانستید کلمه ای که توسط لولو برده شده تا یک هفته پیش امکان جستجو در اینترنت نداشت و هم اکنون شما می توانید آنرا به هر زبان زنده دنیا جستجو کنید. مثلا کلیک یا مثلا باز هم کلیک یا اصلا اینجا کلیک البته خب معنی همون کلمه در زبان فارسی هنوز ف*ی*ل*ت*ره یعنی: پ+س+ت+و+ن
پ.ن۲: بیصبرانه منتظر استفاده بزرگان از کلمه مذکور جهت شکستن جرایم رایانه ای آن کلمه می باشد
شیخ بعد از چند شب ساحل گردی در بندر به نتیجه رسیده دختران بندر فاقد هر گونه چربی هستند و از اندام کاملا تراشیده ای برخوردارند. مقرر گردید شیخ جهت اقدامات ثانوی تحقیقات خود را تکمیل نماید.

کتابخانه ای مشتمل بر سیصد جلد کتب عرفانی، يكصد و پنجاه جلد كتب فلسفي، پنجاه جلد كتاب داستان كوتاه، صفحات گرامافون شد خزان و غيره، لوح فشرده سري كامل چايكوفسكي و بهشت ونجلس جهت ثبت نام در تور نوروزي جزاير قناري من باب انجام امور خيريه در ساحل به فروش مي رسد
بوحليم حلماژي
پیرزنی فرتوت سر و گوش جنبان و دل و سینه لرزان به پیش بوحلیم در آمد که یا شیخ مرا سخنی گوی که هم دنیایم بسازد و هم آخرتم آباد. شیخ چون هیچ در او نیافت بفرمود: مادر! صبیّه را بفرما بیشتر قدر جوانیش را بداند.
آورده اند که بوحلیم را چندان مال دنیا به خود مشغول ساخته بود که پاک فراموش کرده نسوان جَماعت از بهر جِماعت سر در جَيب تفكر فرو برده اند و شيخ هم كه انگار نه انگار كه انگار نه انگار. آمده است كه شيخ را در چنين حالتي يافت نكرده بودند در سنوات ماضيه.
اقدس خانم گلستان سعدی را گشود و گفت: مگر ما چه کم از اهل مطالعه داریم مگر؟ هنوز چند خطی نخوانده بود که رژ لب مدادی صورتی رنگش را از کیفش درآورد و زیر این قطعه خطی درشت کشید که می فرماید: چون فرو می رود ممدّ ِ حيات است و چون بر مي آيد مفرّح ذات
شيخ بي خبر از همه جا گوشه ي اتاق نفس مي كشيد كه در آن دو نعمت است.
فرزانه ای، شیخ را پرسید: یا بوحلیم! همانا خداوند قفسه سینه را حفاظ قلب و جمجمه را پاسبان مغز آفرید از استخوانی به غایت سفت و زمخت، از چه روي است كه آلت را بي حفاظ رها كرد؟ شيخ از فراست فرزانه به وجد آمد. لگدي بر "ت.خ.م" فرزانه زد و گفت: اي مادر پياله! همانا باريتعالي مغز و قلب را حفاظ آلتين خلق نمود. شيخ سخن به پايان رساند و قيافه فرزانه را نگاه انداخت. هيچ از آثار درد در صورت آن عالم فرزانه ديده نمي شد. لگدي ديگر نواخت و شگفت زده تر شد. پرسيد: حفاظ از خويش بردار تا بدانم تو به علم فرزانه اي يا به نام نيز فرزانه؟ شيخ را حقيقت فرزانه آشكار شد و به اتفاق به سمت خانه راه افتادند.
شیخ را دختر همسایه تهمت نزدیکی زد. شیخ قسم خورد قبول نیفتاد. شکایت به داروغه بردند گفت: شاهدان را بیاورید. سیصد شاهد آوردند که پیرزنی فرتوت نیز بین آنان بود. شیخ گفت: نخست،بالفرض که من با این کریه المنظر همخواب گشته باشم، مگر در ورزشگاه آزادي نزديكي كرده ام كه اينهمه شاهد آورده ايد؟ دوم آنكه اين پيرزن اگر بين آلتين ما بود نمي فهميد چه چيزي به كجا مي رود چه ماند كه بر سكو نشسته باشد. داروغه گفت: زبانت را گاز بگير شيخ او دكتر است. شيخ كراهت منظر را دلالت كرد و گفت: من اگر صد سال به بي گُشنيگري به ديوار ميخكوب مي گشتم هرگز با اين دختر به يك لحاف نمي خسبيدم يا داروغه. شيخ را به شدت در حبس انداختند. روزها چوب در ماتحتش مي كردند و شبها دست و پا بسته فيلم لو رفته ي پاريس هيلتون نمايشش مي دادند ولي شيخ لب به بيان نزديكي با كراهت المنظر نمي گشود. حكيمي به نسبت عادل گفت: داروغه جان! اين شيخ به هر گشني و نزديكي افتخار مي كند و آن را رسالت خود مي داند. حال كه اين كتمان مي كند دليل است و مدلل كه چنين عمل از او سر نزده باشد. داروغه دستور داد شيخ را رها كنند و آلت او را شكنجه دهند. هفته اي بيش نگذشته بود كه شيخ را به ملا عام آوردند در حاليكه كتيبه اي در چند صحيفه از بيانات آلتش در باب گشني با دختر همسايه در آن به ديوار شهر آويزان بود: آن شب شيخ خواب بود. من از او جدا شدم. به زحمت از ديوار خانه بالا رفتم. دختر همسايه در حياط آبتني مي كرد ........
شيخ دهان گشاده و انگشت به دندان و لب به فنجان و سبيل گزان اين بيانات را مي خواند.
و اما مرد را یک جفت چیز دادیم که به هیبت گرد باشد و به استیفاد است که مردی عیان می شود. و اینگونه نباشد که هر که آن دو را در خود ببیند ادعای مردی کند، بل هر كه را آن دو مايه استواري گردد مرد است. شيخ اين بگفت و استقامت به لب آورد.
هم چیز شو عزیز *** هم چیز شو عزیز
کاین چیز مشترک
هرگز جدا جدا
چیزی نمی شود
نقل است که شیخ را پرسیدند: یا حلیم! شده است آیا که خود نیز بر بلندی نشستهباشی و دیگران چیز کردهباشند؟ شیخ آهی کشید و گفت: یاد دارم که چند روز پیش حمام نرفته ء بیسوادی در خیابان چوبی بلند در ماتحتم فرو می کرد و روی تخته سنگی استراحت میکرد. کیک و نوشابه ای میخورد و سراغ یکی دیگر میرفت. و یکی دیگر با چماقی بلند سوی من میآمد با همان هیبت و قیافه کمی چاقتر. شیخ فرمود: من گــه خورده باشم چنین کرده باشم در این چند سال عمر با برکت.

آورده اند که شیخ را در هنگام تماشای کلیپ اورجینال cine e inima mea امر مشتبه شده بود که موسیقی را می فهمد که این اندازه لذت می برد. بعد از بررسی دقیق کلیپ توسط همسر شیخ مشخص شد که ثوانی ۲۱۰ تا ۲۲۸ بوده است که شیخ را چنان مجذوب این نوانما کرده بوده است.
پ.ن ۱ : یک ضرب المثل رومانیایی میگه: برای لذت بردن از موسیقی مهم نیست که شما زبان رومانیایی می دانید یا نه، مهم این است که تصویربردار چقدر حرفه ای باشد.
شیخ بوحلیم از کلیه حامیان و طرفدارانش خواست برای تمایز با حامیان باقی ِ نامزدها، زنگولهای به رنگ نارنجی ِ یواش آویزان کنند. پرسیدند یا شیخ از کجایمان آویزان کنیم؟ شیخ فرمود: از توضیحات گوشهی سمت چپ وبلاگ.
به گزارش واحد مرکزی خبر شیخ ابوحلیم حلماژی بعد از ثبت نام اینترنتی و اعلام "کان.دیدار.توری" در بین جوانان پرشور حضور بهم رساند. ابوحلیم "آرمانگرایی جوانان و جوانگرایی آرمانها" را شعار خود اعلام کرد و گفت: با علم به اینکه نیاز کنونی جوانان نه علم است و نه تحصیل و نه نفت است و نه تعدیل و نه نان است و نه تشکیل و نظر به اینکه بنده هم زیاد از نفت و اینجور مسایل سر در نمی آرم بنده همینجا وعده می دهم که کلیه وزرای کابینه اینجانب از بین بانوان ۱۸ الی ۲۴ ساله انتخاب و در کلیه سفرهای استانی مرا یاری خواهند کرد.
شیخ عالمی از علمای فیزیک نظری را پرسید: ای دانشمند! دانشمند بفرمود: جونم!؟ شیخ گفت: تو از چه راهی پول در میآوری؟ دانشمند گفت: با عضوی از اعضای خدادادی. جمعی به زور ماهیچه نان در می آورند و ما عالمان به طریقت مغز که هر کدام عضویست از اعضای بدن. شیخ به فکر فرو رفت. دانشمند پرسید: یا شیخ، سکوت اختیار کردهای؟ شیخ گفت: نه استاد! داشتم میاندیشیدم که "اقدس خانوم" همسایهی طبقه بالاییمان که نه زور ماهیچه دارد و نه مغز درست و حسابی، از چه عضوی نان در میآورد؟ شیخ بشکنزنان از عالم جدا شد و شتابان به سمت آپارتمان شد، در حالیکه زیر لب به ملاحت میخواند : وه چه خر بودم چنین من تا کنون.
خِرَد ِ جمعی
گفتند: یا شیخ! اجماع اندیشه چیست؟ فرمود: مرا از کودکی با الف و هیبتش سخن بسیار بود آنرا فراموش کنید که جما.ع اندیشه نیکوتر است. گفتند: یا شیخ و آن چیست؟ فرمود: مرحلهایست که جسم هنوز به تکاپو دست نیازیده و تو هنوز منزّهی. لیکن اندیشهت خار مادر صاب اندیشه را آسفالت فرموده.
شیخ بر در معبر بلند-بلند فرمود: به آنچه گذشته بیندیشید و به آنچه نگذشته تلاش کنید و آنچه نمی گذرد را چرب کنید و آنچه می گذرد را به حال خود رها کنید. این است فلسفه عبور. جماعت جلالخالقگویان از معبر گذشتند.
نصف شب است. من از کوچه میگذرم. تکزنگ میزنم عشق من. اگر اتاق خواب بودی چراغ اتاق را روشن خاموش کن. نور زرد از روی پردهی آبی که بر سطح کوچه میافتد خیلی عاشقانه هست عزیزم. دیوانه کننده است عشق من. دوست دارم هر چه زودتر همسر من باشی. و من با تو تمام رودخانههای جهان را از نزدیک ببینم. تمام پایتختهای جهان را زیر پا بگذارم و به عجایب هفتگانه سلامی دوباره کنم عشق من. تو خیلی عجیبی جیگر. از وقتی فهمیدم تو چقدر جیگری کلا احساس میکنم عجایب جهان هشتگانهست. تکزنگ میزنم. خانه بودی در را باز کن. میخواهم نهمین عجیبهی جهان را در چشمت فرو کنم عشق من.

تنی چند از مریدان مسنجر به محضر شیخ حلماژ شدند و گفتند: یا شیخ! یاری داریم که هی اینویزیبل است یعنی چه؟
شیخ فرمود: آنان که چراغ روشنند و available همانا از جستجوگرانند و اسباب دردسر. وانان که invisible آنان از یابندگانند و از فحش دهندگان به سایتهای تشخیص اینویزیبل و شما اسباب دردسرید .
گفتند: یا شیخ! پسBUSY چیست؟ فرمود: بانوانی که از جستجوگرانی هستند که هیچ وقت کارشان به یافتن نکشیده ولی دل می برند و یعنی جایی مشغولند با کسی، ولی نیستند. شیخ همیشه گروه سوم را ترجیح می داد.
مریدان فهمیدند جایی دیگر برای کسی دیگر چراغی روشن است الآن و راه برکشیدند و دماغ آویختند.
پ.ن۱: هستی؟
آغوش امتناع
اجبار تنت که می فشارد تو را
و فصل همآغوشی
اجبار تنی که می فشارد مرا
.
.
.
و شیخ آن شب هیچ نگفت و تمام آغوش بود

آوردهاند که شیخ لهجهی بخصوصی داشت به قسمی که وقتی نام کاشف قاره آمریکا را به زبان میآورد عرق شرم بر پیشانی مردان جمع مینشست و قند در دل نسوان جماعت آب میشد. هر چند که معلوم نشد شیخ شیطنت میکردند یا واقعا لهجهی بخصوصی داشتند چون "کلمب" را هم درست ادا نمیکردند.
پ.ن۱: لینک برای تماشاست صرفا. برای اینکه ذخیره سازی روی سیستم برای تحلیلات بعدی، شیخ دانلود این نرم افزار رو توصیه می کند.
شیخ فرمود: از نسوان جماعت شنیده ام که بلند همت است و نقطه سنج.
شیخ در کنگره ی عشق و راههاي رسيدن به آن نشسته بود و لب مي گزيد و سخن نمي گفت.
شیخ را طاقت طاق شد. يک آن بلند شد و جامگان از تن بيرون کرد.
بانوي کنگره از پشت ميکروفون گفت: شيخ چه مي کني؟
شیخ فرمود: ميخام بحثو عوض کنم جیگر!.
در فرودگاه
شیخ- ببخشین خانم شما شغلتون چیه؟
بانو- من سه هفته کار می کنم یه هفته آف. شما چیکاره ای؟
شیخ- منم عسلویه کار میکنم. سه هفته کار میکنم یه هفته آف. الانم دورهی آفمه دارم میرم ولایت.
بانو- آره منم هفتهی آفمه دارم میرم قشم.
شیخ از جای خود بلند شد و دنبال یک صندلی مناسب میگشت.آوردهاند که شیخ در شبهای مهتابی دچار حالات عرفانی عجیبی میگردید که حتی بر پزشک خویش نیز رحم نمیکرد. چندان که با ناله میگفت:
عزیزم رو میخام.
عزیزم اگر خوابه حبیبم رو میخوام.
حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخام.
شیخ بدین منوال هی میخواستند به امیدی که کسی بیدار باشد.
گفتند یا شیخ!!! عرفان چیست و بر چند قسم است؟
فرمود: بر دو قسم است: عرفان مردانه و عرفان زنانه ولی فارغ از هر دسته بندی در کل عرفان، دانشی است که موضوع آن شناخت چیز و راههای نیل به آن چیز است. و به عبارتی، شناخت آن چیز در درون خویش و تسلیم شدن به او و عشق ورزیدن به آن چیز با عقل و دل و جان و چیز میباشد.