تبليغاتX
تذکره ی شیخ ابوحلیم حلماژی

در فرودگاه

شیخ- ببخشین خانم شما شغلتون چیه؟

بانو- من سه هفته کار می کنم یه هفته آف. شما چیکاره ای؟

شیخ- منم عسلویه کار می‌کنم. سه هفته کار می‌کنم یه هفته آف. الانم دوره‌ی آفمه دارم می‌رم ولایت.

بانو- آره منم هفته‌ی آفمه دارم می‌رم قشم.

شیخ از جای خود بلند شد و دنبال یک صندلی مناسب می‌گشت.
+ دوشنبه 30 دی1387ساعت17:46 ابوحلیم حلماژی ******

آورده‌اند که شیخ در شبهای مهتابی دچار حالات عرفانی عجیبی می‌گردید که حتی بر پزشک خویش نیز رحم نمی‌کرد. چندان که با ناله می‌گفت:

عزیزم رو می‌خام.

 عزیزم اگر خوابه حبیبم رو می‌خوام.

حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می‌خام.

 شیخ بدین منوال هی می‌خواستند به امیدی که کسی بیدار باشد.

+ یکشنبه 29 دی1387ساعت17:48 ابوحلیم حلماژی ******

پرونده:Gustav Klimt 016.jpg

گفتند یا شیخ!!! عرفان چیست و بر چند قسم است؟

فرمود: بر دو قسم است: عرفان مردانه و عرفان زنانه ولی فارغ از هر دسته بندی در کل عرفان، دانشی است که موضوع آن شناخت چیز و راه‏های نیل به آن چیز است. و به عبارتی، شناخت آن چیز در درون خویش و تسلیم شدن به او و عشق ورزیدن به آن چیز با عقل و دل و جان و چیز می‌باشد.

+ شنبه 28 دی1387ساعت18:43 ابوحلیم حلماژی ******

میان متن من

تن ِ تو

تو

+ جمعه 27 دی1387ساعت21:22 ابوحلیم حلماژی ******

میان من و تن

متن

+ جمعه 27 دی1387ساعت21:21 ابوحلیم حلماژی ******

میان تن و تن

من

+ جمعه 27 دی1387ساعت21:19 ابوحلیم حلماژی ******

میان من و من

تن

+ جمعه 27 دی1387ساعت21:7 ابوحلیم حلماژی ******

شیخ  را گفتند: یا شیخ! قدرت خدای را عزوجل به چشم خویش دیده اید و شنیده اید؟

شیخ فرمود: در جوانی به مزرعه ذرّتی اندر شدم. بانوانی به جدّ برداشت ذرّت می کردند و من گوشه ای نشسته بودم. بانوان چون برای قطع ساقه ذرت خم می شدند ممدّ حیات بودند و چون برمی‌خاستند مفرح ذات. پس فهمیدم در هر خم‌شدنی دو نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب.

گفتند: یا شیخ! این نعمت بود نه قدرت!

شیخ فرمود: ابله! شب به ایوان‌خانه‌ء همان مزرعه با تنی چند از آن بانوان اندر بودم که شکر نعمت به جای می آوردم و به چشم خویش قدرت خدا را نظاره می‌کردم.

+ شنبه 21 دی1387ساعت19:20 ابوحلیم حلماژی ******

شیخ گوشه ی عزلت تسبیح به دست به نخی که از سوراخ دانه های تسبیح می گذشت تمرکز کرده بود. گفتند: یا شیخ! ذکری گوی تا بدانیم چه بر تو می گذرد. شیخ فرمود: جل الخالق، یک نفر به صد نفر!

+ یکشنبه 15 دی1387ساعت8:47 ابوحلیم حلماژی ******

شیخ تمبان برکشید و آلت نسّاله غلاف فرمود و تن ِ سیاله به دیواری نهاد و چمباتمه به اشتیاق یار نشست و تذکره بنمود بدین مقال که از ادبیات کهن هیچ در آستین ندارم و هوای کوچه‌ی مشیر دارم و من نرمیدم نه گسستم و از این حرفا: 

از پرده بر من فرود آی .

از پرده‌ی سوم دست باز و انگشت حلقه کرده بر زخمه‌ی تار.

یا از پرده‌ی اکراه آنسان شناسان اینسان گریز.

یا از پرده‌ی بکر و لرزان تن به سودای خیال سپرده.

بر من فرود آی و فرودم کن از هر چه نام.

فرازم کن بر سر بام.

خام.

من چمباتمه به دیدار دو چشمان نگارم. نگرانم. چه گرانم.

سیگار به دست تو سپارم.

نگریزم، نستیزم، که من از سنگ تو تخمم به غزالان سیه چرده سلامی دارد.

پشت من بر لب جوی و لب تو می خارد.

جان دارد.

 

از پرده بر من فرود آی .

و پیراهن بوکرده‌ی من را به دو چشمت بنما.

تا بنمایم.

بنماید.

و نمودن سهل است.

جهل است.

بنمایید که تا جان شما خسته نماند. بتواند. بسراید و هر فعل پدرسگی که از بنمودن سخت است که باغ و گلستانم آرزوست با هر متراژی که صلاح است و سلاح است و ثلاح . کاه در دامن کاه.

از پرده بر تو فرود آمدم. دقیقا راس ساعت. فرودم را به فراز بردم و برگشتم و سیگار کشیدم و دوباره چون می‌رود او در پیرهنم؟. تنگ است تو را این هشت فلک. یا هفت خرک یا هر ترکیبی از یک عدد و یک کلمه‌ی مختوم به کاف. مثلا شیاف.

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم.

بیست کیلومتری رشتم

باقالی‌پلو با ماهی

با رب انار و لب یار

کوچه ها تعطیلند

حرمت نشر فلاسف محفوظ

بی تو اما به چه تندی من از آن کوچه گذشتم.

مشتم.

کشتم.

از پرده بالاتر نمی روم.

به نت سل که می رسم هوای فلافل می کنم شاید که فیلسوف شوم یا از فلاسفه. با حق نشر محفوظ

یار یار یار

با جبر و اختیار

حق فلاسف محفوظ

طعم فلافل محظوظ

پیچیده در لای قبای باقالی‌پلو با ماهی

دفتر کاهی 

+ شنبه 7 دی1387ساعت20:33 ابوحلیم حلماژی ******

 

free counters